احساس غرور کردم
شاد بودم،انگار دنیا را به من داده باشند.
و احساسی وصف نشدنی...
اما این تمام ماجرا نبود چرا که از سویی هم داشتم آتش می گرفتم!
دلم می سوخت.
برای ایران
برای ایرانی
برای مظلومیت جوانان این مرز و بوم...
آیا سهم ما از المپیک همین یک مدال بود؟
آیا جوانان ما لیاقت ایستادن بر قله ها را ندارند؟
آیا در کشور ما مدیران قابلی که بتوانند جوانان ما را به قله های افتخار رهنمون شوند وجود ندارند؟
آیا امکانات کافی برای تدارک در اختیار نداریم؟
ناراحتی من به این دلیل است که پاسخ همه سوالات فوق منفیست. جوانان ما بارها لیاقت خود را به اثبات رسانده اند و بارها برقله های جهان سرافرازی کرده اند. به دوران کورش و داریوش باز گردید. به نهضت شعوبیه و ابومسلم و یعقوب لیث، به مشروطه، ملی شدن صنعت نفت، پیروزی انقلاب و از همه مهم تر جنگ تحمیلی...
این ها همه سند افتخارات این ملت هستند.
از نظر امکانات هم که خداوند هرچه برکت داشته در اعماق آب ها و زمین های این کشور تعبیه نموده است.
این همه هم انسان کار بلد و مخلص و با ایمان داریم.
اما چه اتفاقی می افتد که جوان ما امروز با این فلاکت المپیک را ترک می کند؟
آیا کسانی که برنامه ریزی های کشور را در زمینه های گوناگون انجام می دهند، همگی همین افراد کار بلد و مومن هستند یا این که پسر خاله ها و برادران و عموزاده هایی هستند که با ندانم کاری هایشان امکانات را به باد می دهند؟ و برای مملکت سرشکستگی می خرند؟
پاسخ این سوال با شما!
من باز هم از صمیم قلب به هادی ساعی تبریک می گویم که با جسارت و غیرت مثال زدنی یک ایرانی توانست ثابت کند که غیرت ایرانی چیزیست که گاه تمام معادلات را برهم می زند و کم بود ها و بی برنامگی ها را جبران می کند.
به امید سرافرازی ایران و ایرانی!