فتحعلی شاه قاجار گه گاه شعر می سرود و روزی شاعر دربار را به داوری گرفت. شاعر هم که شعر را نپسندیده بود بی پروا نظــر خود را باز گفت.شاه فرمان داد که او را به طویله برند و در ردیف چهارپایان به آخور بندند. شاعر ساعتی چند در آنجا بـود تا آن که شاه دوبـاره او را خواست و از نـو شعر را برایش خواند. سپس پرسید: «حالا چطور است؟». شـاعر هم بی آن که سخنی بگوید راه خروج در پیش گرفت. شاه پرسید کجا می روی؟ گفت به طویله!
واما...
آنچه مرا به نوشتن این داستان وا داشت شجاعت شاعر بود شجـاعتی که هر چنـد در تاریخ این سرزمین مصداق های فراوان دارد اما گاه در مقابل کثرت افراد چاپلوس و بزدل هایی که در طول تاریخ بر حماقت های حاکمان بی کفایت صحـه گذاشته اند کم فروغ شده اند. چه ظلم ها که بر اثـر سکوت افراد صاحب منصب در مقابل شاهان مستبد بر مردم این سرزمیــن نرفته است و چه آبادانی هایی که براثر این حماقت ها ویرانه نشده است...
چه خوب است که من و تو باخودمان عهد کنیم که اگر روزی در جایگاه قضاوت و مشورت واقع شدیم جز به حقیقت و نیکی نیندیشیم و همیشه شجاعانه واز روی مسؤلیت سخن بگوییم. به قول سعدی:
هرکه شاه آن کند که او گوید حیف باشد که جز نکو گوید